پارت دویست و هفتم :

نه هومن می‌توانست از پشت سر اشک‌های سرازیر روی گونه‌های مهدخت را ببیند، نه مهدخت نگاه خیره‌ی او را روی خود؛ اما در این میان شاهدی بود که احوال هردو را به تماشا نشسته بود، ماه آن شاهدی بود که در کوچه‌ی دیگری از آن محله نگاه قهوه‌ای‌سوخته‌ی زنی را به خود خیره کرده بود. هلال ماه لبخند می‌زد به چشمان خیره‌ی نیکو ماندگار که داغ سنگینی را در خود جا داده بودند؛ اما آن لبخندش حتی ذره‌ای لب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • 😑😑ای خدا

    1

    آخه رمانم انقد مرموز. حداقل یکی از راز هارو فاش کن من انقد خمار نمونم😢

    ۸ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    دونه دونه فاش میشن..

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️